تبليغاتX
اشک دل
زینت دخت علی (ع) بر حسین(ع) شیون می کرد و به آواز حزن فریاد می زد :

(( یا محمد ! صلوات فرشتگان آسمان بر تو این حسین است که با تن خون آلود و اعضای بریده افتاده و دخترانت اسیر شدند به خدا شکایت می دارم  و به محمد مصطفی و به علی مرتضی و به فاطمه زهرا و به حمزه سیدالشهدا ، این حسین است که در میان بیابان افتاده و باد بر آ می وزد و به دست زنازادگان کشته شده ، واحزناه، واکرباه ! امروز جدم رسول خدا از دنیا رفته ، ای یاران محمد ! بیایید که ذریه مصطفی چون اسیران برده می شوند ))

 

+ نوشته شده توسط a_z در شنبه 5 دی1388 و ساعت 22:41 |
بدون تو نه شادم نه خوشحال نه می تونم بخندم نه حتی چیزی بخورم

چرا باید برم ؟


+ نوشته شده توسط a_z در دوشنبه 30 آذر1388 و ساعت 0:57 |
نمی دانم بعد از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم خوشش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را


+ نوشته شده توسط a_z در پنجشنبه 19 آذر1388 و ساعت 0:17 |
رفتن تو مثل رفتن بابام برام سخته بخدا

تنهام نذار

+ نوشته شده توسط a_z در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت 0:44 |
چشم ها بسته

لب ها گرم

زمان ساکت شده

صدا فقط صدای نفساست

قلب با میلیونم ثانیه ها هماهنگ شده

احساس تو بالاترین و عمیق ترین معنای خودشه


+ نوشته شده توسط a_z در سه شنبه 10 آذر1388 و ساعت 1:9 |
خوشحالم چون هنوز صدای تیک تاک رو می شنوم 

+ نوشته شده توسط a_z در سه شنبه 10 آذر1388 و ساعت 0:27 |
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر 

یادگاری که در این گنبد دوار بماند باقی

مرگ خیلی نزدیکه خیلی , یه لحظه ایی میاد که شاید فکرشم نکنی حتی شاید کسی باورشم نکنه 

از روزی که میای تا روزی که میری خیلی فاصله نیست لحظه ها مثل برق و باد میرن 

تنها چیزی که تو این دنیا ارزش داره همین عشقه 

بزرگترین و قشنگترین و عمیق ترین چیزی که خدا به انسان هدیه داده 

عشق به خودش عشق به یه انسان 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی اندازه عشق

 

عاشق باشید

+ نوشته شده توسط a_z در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 1:43 |
 

سلام خدا

اینجایی؟ اره می دونم هستی

تو کنار منی و من نمی بیینمت یه وقتایی حست می کردم الان یکم کم رنگ شده نه

تو که اهل قهر نیستی تو که واسه من کم نمی ذاری من یکم بد شدم آخه میدونی یکم سرم شلوغ شده

راسته راستشو بگم از خودم لجم در میاد اه

اصلا نمی خوام ناراحتت کنم ها اما نمی دونم چرا حس می کنم ازم دلخوری

 انگاری ضعیف شدم می دونی چرا ؟

اخه تو نیستی یعنی هستی اما دل من صاف نیست

بیا اصلا آشتی کنیم باشه ؟

پیشم باش همیشه پیشم باش

می خواستم اینو مثل بعضی مطلبا بزارم تو ثبت موقت اما گفتم شاید یه کسایی عین من دلشون هوای تو رو کرده

اهان یادم رفت بهت بگم  ، ممنونم

 

+ نوشته شده توسط a_z در پنجشنبه 22 مرداد1388 و ساعت 1:46 |
بازم این وقت شب شد این وقت که میشه بی خواب که میشم هیچی حالمم خراب می شه نمی دونم والا چمه خوشی زده زیر دلم یعنی می دونم چمه به کسی نمی تونم

بگم

طبق معمول قرآن رو می گیرم دستم چشمو می بندم قران رو باز می کنم چقدر آرامش داره وقتی می خونی صفحه رو که مربوطه به همونی که تو دلت ازش ترس داشتی همونی که به همت ریخته

 

+ نوشته شده توسط a_z در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت 3:25 |
داشتم خفه می شدم احساس می کردم قلبم جمع شده هر کاری می کردم جلوی گریه هامو نمی تونستم بگیرم هیچی از گلوم پایین نمی رفت

خودمم باورم نمی شد که یه روزی منم این احساسو داشته باشم دیونه شده بودم

هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم هیچ وقت

گاهی وقتها فکر می کردم که یه عاشق واقعی نیستم نمی تونم به کسی که دوسش دارم کمک کنم همیشه به خودم می گفتم اون تو عشق از تو محکم تره

حس اون روزم بهم می گفت منم عاشقم مثل اون

 

+ نوشته شده توسط a_z در سه شنبه 16 تیر1388 و ساعت 1:5 |

 

هرگز تاب آنم نيست

كه عشق به واژه هايش را انكار كنم

+ نوشته شده توسط a_z در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت 2:25 |

خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو

                                      ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو

ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب

                                     ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو

وای آنکس کو درین ره بی نشان تو رود

                                   چون نشان من تویی ای بی نشان بی من مرو

وای آنکو اندرین ره می رود بی دانشی

                                   دانشش را هم تویی ای راه دان بی من مرو

دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق

ای تو بالاتر  ز  وهم  این  و  آن بی  من  مرو

 

+ نوشته شده توسط a_z در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 1:36 |
 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد

در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا در داد

ای سبدهاتان پر خواب

سیب آوردم سیب سرخ خورشید

+ نوشته شده توسط a_z در جمعه 16 اسفند1387 و ساعت 1:12 |
اینقدر دلم گرفته که هیچ چیز آرومم نمی کنه حتی اشک های چشمام تو دلم غصه است ولی نمی دونم چرا بارونی نمیشه اگه اشک های دلم می ریخت ...

 

+ نوشته شده توسط a_z در سه شنبه 13 اسفند1387 و ساعت 0:48 |
 

ای کاش چاهی داشتم تا با او درددل می کردم و از نا گفته های دلم می گفتم

ای کاش ...

+ نوشته شده توسط a_z در شنبه 3 اسفند1387 و ساعت 0:10 |
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است

چه داشته ای که مرا اینگونه طلسم کرده ای

 من اینگونه نبودم تو عشق را با من آشنا کردی

تو هوای دلم را با طراوت کردی

زمانی که با تو هستم به آسمان بیکران پرواز می کنم

بس بدان دوستت دارم گرچه پایان ره را نمی دانم

 

+ نوشته شده توسط a_z در پنجشنبه 24 بهمن1387 و ساعت 0:44 |
 

                                                    عجب صبری خدا دارد

 اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول ، که اول ظلم می دیدم از این مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی ، به روی یکدیگر وارونه می کردم

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ،

 زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم ، نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار

این بیدادگریهای تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحه صد دانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم ، برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کوبه کو ، آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان ، دل عشاق سرگردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم ، بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی

تا که می دیدم ، عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده ، خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارونه می کردم

عجب صبری خدا دارد

 

اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عافی ، زبرق فتنه این علم عالم سوز آدم کش

بجز اندیشه عشق و وفا معدوم ، هر فکری در این دنیا پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد

 

چرا من جای او باشم ، همان بهتر که او خود جای خود بنشسته ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم ، یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم

عجب صبری خدا دارد  

                                     عجب صبری خدا دارد

+ نوشته شده توسط a_z در پنجشنبه 3 بهمن1387 و ساعت 0:19 |
ای دوست نمی گویم چون آگهی از حالم

                                           از مرگ جوانانم وز ناله ی اطفالم

گر دست جفا سازد نابودم و پامالم

                                     حکم آن که تو فرمایی من بنده ی فرمانم



+ نوشته شده توسط a_z در جمعه 20 دی1387 و ساعت 7:33 |
 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است

 

+ نوشته شده توسط a_z در سه شنبه 3 دی1387 و ساعت 0:32 |

به تماشا سوگند

وبه آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه هایی در قفس است

حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد

و به آنان گفتم سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم

چشم را باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟

 

 

به همه گفتم ولی هیچ کس نفهمید

+ نوشته شده توسط a_z در سه شنبه 21 آبان1387 و ساعت 15:6 |
UK Grand WINNER!!